سه شنبه , 20 بهمن 1388 جستجو    Skip Navigation Links
خانه
خبر
مقاله وبیانیه
بخش ویژهExpand بخش ویژه
 

امتناع مي کنيم از زبان پارسي تان...!!!- اولوس
نویسنده مقاله:
خلاصه مقاله ما نخواستيم اما براي ما شما خواسته ايد. زبان پارسي را مي گويم. و مي دانم که زبان گناهي نداشته و ندارد. زبان عامل ارتباط است بين ما و شما. اما چه کنيم که شما موجوديت ما را نمي توانيد قبول نمائيد.  
متن مقاله

امتناع مي کنيم از زبان پارسي تان...!!!- اولوس

ما نخواستيم اما براي ما شما خواسته ايد. زبان پارسي را مي گويم. و مي دانم که زبان گناهي نداشته و ندارد. زبان عامل ارتباط است بين ما و شما. اما چه کنيم که شما موجوديت ما را نمي توانيد قبول نمائيد. و آنجا که موجوديت فردي و گروهي مان مورد هجوم قرار مي گيرد اين مائيم که مقاومت مي کنيم و خواهيم کرد. زبان را دستاويزي قرار داده ايد براي سرکوبي. سالهاست که چنين مي کنيد و نسل کشي راه انداخته ايد ساکت و آرام.  محمود افشارها، حميد احمدي ها و ديگران. ديگراني که حتي از خودمانند همچون اراني ها، کسروي ها و خرده روشنفکران خودفروشي چون نگاهي ها.  مي گوئيد شاهنامه فردوسي شاهکاري است هنري. ملتي که هنرش تحقير است و نشراکاذيب. ملتي که هنرش قدرناشناسي است و پايه گذاري نفرت و کين به چه افتخار مي کند؟!!! شايد در اشتباهم و اي کاش که چنين بود. اما حقيقت چيز ديگري است. و درک حقيقت زماني قابل تامل است که مي بيني که نظرات نگاهي دمکرات و سکني گزيده در آنسوي اقيانوسها با درک ابتدائي و زمخت شيخ بي لباس يعني آقاي باهنر هم ارز مي باشد و يکسان. پس چه بايد کرد؟!!!

ما که ادعائي نداشته و نداريم.  ادعاي برتريتي نيز نداريم و نخواهيم داشت. شايد اشتباه بزرگمان اومانيست بودنمان است. انسان بودن و انساني زيستن. در جهاني که آسمانش در هرکجاي آن آبي است کاش همه مي توانستند همچون ما بينديشند. آورديم و در جايگاه نشانيديم! هر چه را داشتيم، همچون دو برادر خوني تقسيم کرديم و به اشتراک گذارديم. ديگر چه مي خواهيد؟ جانمان را؟ آن نيز فدا.

"اما بدانيد زبانمان را، هويت مان را، به کسي باج نخواهيم داد!..."

آن دوستي که مي گويد، ديگر بس است پارسي نوشتن و پارسي انديشيدن. راست مي گويد. ما مي گفتيم بگذاريد آنان نيز بخوانند و از نظرات ما آگاه شوند. ما مي گفتيم بيائيد پارسي بنويسيم تا آنان نيز بدانند و به فکر فرو روند. مگر نمي دانيم پسزمينه تعقل دارائي قوه تعقل است. شيخ بي لباس چگونه مي تواند تعقلي داشته باشد. يا همان  نگاهي  دمکراتي  که  در آنسوي  اقيانوسها حيات و زندگي  بيولوژيکي  خود را ادامه  مي دهد  مگر مي تواند ذهني پويا داشته باشد؟!...

پايه هاي لرزان شوونيسم فارس يا همان آريائي گرائي  بدون منطق بر روي زبان پارسي استوار گشته است. هجوم هاي وحشيانه ارتجاع به زبان مادري مان نيز برخواسته از چنين حقيقتي است. اگر آنان مي خواهند ما را بشناسند، بگذاريد زبانمان را ياد بگيرند. زبان مادري مان هر روزي که مي گذرد هر دقيقه اي که مي گذرد اهميتي فزون کسب مي کند. زبان ما تنها زبان با قاعده  دنياست که براحتي مي تواند زبان علوم و فنون باشد. و در اصل چنين نيز هست. کشورهائي که زبان ترکي در آنها زبان رسمي محسوب مي گردند بدون برخورداري  از زبان پارسي علوم دقيق،  نظري و عملي را با همان زبان ترکي بيان مي کنند و مشکلي پيش نمي آيد.

 بيائيد به فراخوان آن دوستي که مي گويد ديگر بس است پارسي نوشتن آري بگوئيم و از زباني که به زور آنرا به ما وصله اش مي کنند دوري گزينيم...

شيخ بي هنر اتمام حجت کرد. بيائيد ما نيز اتمام حجت کنيم. ما نمي خواستيم. اما شما خواستيد. زبانتان مال شما. مي خواهيد در طاقچه اش بگذاريد مي خواهيد در جيبتان بگردانيدش...

ما زبانمان را توتياي چشمانمان خواهيم کرد. ما با زبانمان دربهاي جهان نوين را  باز خواهيم گشود. ما با زبانمان جايگاه خود در جهان را تعريف خواهيم نمود.

دوستان، خواهران و برادران به زبان مادري مان بنويسيم حتي اگر که مي بينيم  بسان مبتدي نويسان هستيم باز بنويسيم و باز بنويسيم. قلم با نوشتن است که روانتر مي شود. پس بنويسيم. ترس ارتجاع از زبانمان است زبانمان را شکوفائي دهيم.

شيخ بي لباس آزادي آموزش در خانه را تلويحا قبول نموده است. دانشگاهها را به خانه ها بياوريم و آني را بگوئيم و بنويسيم که شيخ بي هنر از آن هراس دارد...

من بئله دوشوندوم و فارسجا سون يازيمي يازديم. سيز نئجه دوشونورسونوز؟!...