سه شنبه , 20 بهمن 1388 جستجو    Skip Navigation Links
خانه
خبر
مقاله وبیانیه
بخش ویژهExpand بخش ویژه
 

به همین سادگی (نقدی بر فیلم به همین سادگی، ساخته رضا میرکریمی)، دومان پاشا
نویسنده مقاله:
خلاصه مقاله طاهره در این فیلم به عنوان زنی از آذربایجان آمده، غرق در سنت، که مناسبات مدرن برای او کاملا نامفهوم و سردرگم کننده است و در تمام صحنه های فیلم به نوعی طاهره با این موضوع در چالش است چرا که نه او با محیط ارتباط برقرار می کند و نه محیط طاهره را درک. 
متن مقاله

به همین سادگی (نقدی بر فیلم به همین سادگی، ساخته رضا میرکریمی)،  دومان پاشا

 

چندی بود با اشتیاق فراوان قصد داشتم فیلم به همین سادگی رضا میرکریمی را تماشا کنم. نه به خاطر نقدها و تبلیغات زیادی که پیرامون این فیلم بود، بلکه بیشتر بخاطر پخش موسیقی زیبای آذربایجانی که در متن فیلم بود و همواره شنیدن آن روحم را نوازش می دهد و حس کنجکاوانه ای که به چه دلیل ساری گلین  در فیلم میرکریمی؟!

ابتدا شمایی کلی از فیلم برای کسانی که آن را ندیده اند، ارائه می دهم:

فیلم با صحنه ای که در آن طاهره (هنگامه فاضلیان) در پشت بام پر از دیش های ماهواره و در حال تماشای تهران نوای زیبای ساری گلین را با حسرتی دل آزار زمزمه می کند، آغاز می شود که با ورود زن همسایه این نوا سریع قطع می گردد و طاهره از آن فضا بیرون می آید و ادامه داستان ... .

طاهره زنی بسیار کدبانو که غذا خوب می پزد، خانه را تمیز نگه می دارد ولی فاقد سواد آکادمیک است و با وجود استعداد زیادی که دارد، کلاسهای نقاشی و شعر و بدنسازی را ادامه نمیدهد. در این فیلم او به عنوان نمادی از انسان سنتی معرفی می گردد که از جامعه ای سنتی (آذربایجان) به تهران که جامعه ای است به ظاهر مدرن آمده و غرق مناسبات شبه مدرن است. فرزندان او به عنوان محصول جامعه مدرن مانند تهران، از ایجاد رابطه با مادر ناتوانند. چرا که دنیای مادر را نمی فهمند. چرا که فضای درونی خاطرات مادر و فرزندان با زبانی متفاوت است که فرزندان بیگانه از آنند و مادر چون حس می کند که نیازی نیست فرزندان به دنیای کهنه او راه یابند هیچگاه با آنان در مورد کودکی اش و خاطرات خوشش بیشتر از چند کلمه صحبت نمی کند.

طاهره به عنوان شخصی سنتی که در جامعه ای شبه مدرن زندگی می کند، همواره با مفاهیم سازنده گذشته خود در چالش است. شوهر او به عنوان شخصی غرق در مناسبات جامعه به ظاهر مدرن، دیگر نمی تواند دغدغه های همسرش را درک کند و طاهره ناچار است با تمامی سردرگمی هایش به زندگی در دنیای شبه مدرن ادامه دهد و تسلیم شود و در این راه با استخاره ای که در آخر فیلم می گیرد با دست آویز قرار دادن اعتقادات مذهبی اش از سوی کارگردان ، تحمل این قضیه برایش امکان پذیر می شود.

پس از دیدن فیلم مطالبی به ذهنم خطور کرد که قصد آن دارم با جناب آقای میرکریمی به عنوان تهیه کننده و کارگردان این قصه مطرح کنم. شاید هیچوقت جناب میرکریمی این مطالب بنده را مشاهده نکند ولی خطاب من نه به میرکریمی بلکه جامعه ای است که میرکریمی به عنوان راوی آن عمل می کند. و امروزه چه بسیارند میرکریمی ها.

طاهره در این فیلم به عنوان زنی از آذربایجان آمده، غرق در سنت، که مناسبات مدرن برای او کاملا نامفهوم و سردرگم کننده است و در تمام صحنه های فیلم به نوعی طاهره با این موضوع در چالش است چرا که نه او با محیط ارتباط برقرار می کند و نه محیط طاهره را درک.

طاهره هر وقت به دور از هیاهوی پیرامون در خویش فرو می رود، خاطرات خوش گذشته، نوستالوژیک وار در روان او جاری می شود و همواره آذربایجان که محیط زندگی کودکی او محسوب می شود به عنوان جامعه ای به دور از مناسبات مدرن و فرو غلتیده در سنت، –که موسیقی و ترانه ای که طاهره از فولکلور آذربایجان با صدای ملیح زمزمه می کندموید این امر است  _ مطرح می شود.

طاهره در تماسی که با مادرش می گیرد با او مطرح می کند که قصد دارد به پیش آنها (آذربایجان) برگردد و مادر با خوشحالی توأم با نگرانی از وضعیت فرزندان طاهره (علی و آرزو) و مدرسه آنها به طاهره می گوید، برادرش که راننده است و رابط بین سنت و مدرنیته (آذربایجان و تهران)، در تهران است وطاهره می تواند با او برگردد.

در این داستان نقش شوهر طاهره که آرشیتکت است و در یک شرکت مهندسی کار می کند جالب توجه است. طاهره که هر چقدر سعی می کند با شوهرش که غرق مناسبات شبه مدرن است (هر چند شاید قاعده بازی مدرن را درک نمی کند) ارتباط برقرار کند، ناموفق است و همواره منشی مهندس که از طرز صحبتش پشت تلفن می نماید که کاملا یک شخص مدرن است، فارسی را بدون لهجه صحبت می کند و به جواب سؤالات علی و آرزو به عنوان دو محصول و میوه جامعه نسبتا مدرن جوابگوست ، ذهن طاهره را معطوف خود کرده است

شوهر طاهره برخلاف آنچه که او فکر می کند در فکر خیانت نیست و رابطه او با منشی شرکت نیست که عامل بی توجهی او به طاهره گردیده است که حتی سالروز ازدواجشان را فراموش کرده است، بلکه این غرق شدن در مناسبات روزمره ظاهرا مدرن است که گاه او را از درک رفتارهای اطرافیان خود عاجز می کند و همواره با یک دید توطئه که احتمالا عینیت نیز خواهد یافت به پیرامون خود می نگرد و همواره بیم آن دارد که طرحی را که زحمتش را کشیده به نام خود به ثبت برسانند و در همه دیالوگهایی که بین طاهره و شوهرش مطرح می شود این موضوع عیان است.

در آخر نیز طاهره با تمامی سردرگمی هایی که از جامعه مدرن دارد و از بازگشت به گذشته خود که آذربایجان است و همه خاطرات خوش اوست به دستور کارگردان از رفتن با برادر صرفنظر می کند و چاره ای جز ماندن و کنار آمدن با محیطی که در آن می زید نمی بیند. چرا که دیگر بازگشتی نیست باید بسوزد و بسازد.

می خواهم توجه جناب میرکریمی را به مکانی که امروز در قصه اش از آن به عنوان مکان سنتی یاد کرده است توجه دهم. و همین طور روی سخنم با ملت آذربایجان است که امروز پس از گذشت یکصد سال از انقلاب مشروطه به عنوان اولین و تنهاترین فرایند مدنی که در جامعه ایرانی رخ داده است و مهد و مکان جوشش افکار مدرن فقط در آذربایجان بوده است. –به قول یکی از اساتید نگارنده فقط آزادمردان آذربایجانی بودند که مفهوم آزادی، حکومت قانون، مشروطه، پارلمان و دیگر مفاهیم مدرن را می دانستند- چگونه مورد تمسخر مرکزنشینان قرار می گیرند. آنهایی که در آن روزگار تبریز را به نام استبداد ماهها در محاصره داشتند. تهران که در آن روزگار لانه مستبدان و سنت گرایان بود چگونه برای در هم شکستن اراده ملت آذربایجان که چیزی جز آزادی و حکومت قانون نمی خواستند سپاه گسیل می کرد.

ملت آذربایجان امروز می تواند معنی این کلام هگل را به وضوح درک کند که تاریخ دوبار تکرار می شود، اول به حالت تراژیک و دوم در حالت کمیک و امروز چگونه همان مکانی که روزگاری مهد آزادی و تفکرات مدرن بود کمیک وار مورد تمسخر قرار می گیرد به عنوان نشانی از سنت.

قصد آن دارم به این مقوله بپردازم که چگونه می شود در طول یکصد سال آذربایجان و به تبع آن تبریز به عنوان نمادش که شهر اولین ها بود و تمام مؤلفه های جامعه مدرن اول بار در تبریز به منصه ظهور پیوسته است، امروز در قصه میرکریمی محکوم به تسلیم است و چاره ای جز تهرانی شدن ندارد.

روشنفکران آذربایجانی امروز می توانند محصول یکصد سال تلاش فکری خویش را در آیینه میرکریمی ها ببینند. زهی خیال باطل!

امروز علی میسیوها، حیدرخان عموغلی ها، آخوندزاده ها، طالبوفها و ... می توانند میوه محصولشان را مشاهده کنند. به نظر نگارنده فقط آن عامل که باعث شد ستارخان به تهران بیاید، به گمان آزادی تهران، امروز ملت آذربایجان را به این روزگار سخت افکنده است.

بر این اعتقادم بزرگترین گناه برزخ طاهره قصه میرکریمی که او را نهایتا به انتخابی مرگ وار مجبور می کند بر گردن همان تفکری است که ستارخان را به تهران فرستاد. هزاران طاهره های از نوع قصه میرکریمی امروز در تهران زندگی می کنند که حتی نمی توانند با فرزندان خود ارتباط برقرار کنند.

قصد آن ندارم به میرکریمی به عنوان راوی این داستان خرده بگیرم چرا که او راوی واقعیتهای عیان امروز جامعه ناخوش ایرانی است –جامعه ای کاریکاتور گونه- اگر روشنفکران آذربایجانی مشروطه آن مفاهیم مدرن را که در حقیقت نرم افزار مدرنیته بود بر جامه تن قدرت مداران تهران نشین نمی کردند و نهاد nation-state مریض و کج دار ایرانی را مفهوم سازی نمی کردند و تمامی ابزار مدرن را دو دستی تقدیم تهرانیان نمی کردند، امروزه طاهره به این وضع اسفناک در قصه میرکریمی نمی افتاد و آذربایجان آنگونه که عرق شرم بر پیشانی من آذربایجانی در هنگام تماشای فیلم جاری بود، ترسیم نمی شد.

بله از فردای مشروطه با روی کار آمدن ناپلئون ایران!!! بازنده بزرگ دوئل بین آزادی و استبداد فقط و فقط آذربایجان بود.

می خواهم فرضم را بر این محال بگذارم و در خیال اینگونه تصور کنم اگر در اوان مشروطه روشنفکران یوتوپیاطلب آذربایجانی اگر به جای سودای تهران به تبریز می اندیشیدند و به آذربایجان. و ستارخان را به جای ترغیب به تهران رفتن، از سفر باز می داشتند و پایه های قدرت ستارخان را در تبریز پی می افکندند و آذربایجان به عنوان مرکزیت قدرت و حاکمیت سیاسی مدرن درمی آمد و nation-state به مفهوم مدرن کلمه بر پایه هویت، زبان و فرهنگ آذربایجانی شکل می گرفت، امروز دیگر فولکلور آذربایجان به خاطر اینکه این مفاهیم و این تفکرات مدرن به خدمت اندیشه ایرانی درآمده و خاکستر باستان بر آن نشانده شده است و زینت داده اند مورد تمسخر قرار نمی گرفت و آذربایجان به عنوان تکه ای ناچسبیدنی به این چارچوب تفکری محکوم به وصله هایی از قبیل سنت گرایی و واپس گرایی نمی شد و تنها راه این تفکر به تهران آمدن و ماندن در برزخ طاهره و فدا شدن نسلهای این صد ساله که در جدال بین دو هویت (آذربایجانی و ایرانی) به عنوان سمبل و نماد سنت و مدرنیته ناچار و محکوم به پذیرفتن مدرنیته (ایرانیت) نمی شدند.

آذربایجان در پیشگاه تاریخ هیچگاه این فرزندان گناهکار خود را نخواهد بخشید.

می خواهم این قضیه را متذکر شوم که خطای استرتژیک روشنفکران آذربایجان در مشروطه، به عنوان پدیده ای اساسا عقیم در مورد منافع آذربایجان بود.

امروز پس از گذشت یکصد سال من آذربایجانی در مورد مشروطه ناچار به قضاوتم که لزوما افکار مدرن به شکل گیری جامعه مدرن منجر نمی شود و آذربایجان که چشم امید به مشروطه داشت خود بزرگترین قربانی آن گردید.

و این به خاطر این قضیه بود که ثمره فکر مدرن مشروطه زمانی برای آذربایجان مثمر ثمر می بود که دولت ملی آذربایجانی شکل می گرفت چرا که آذربایجان و ایران به عنوان دو کلیت در این فرایند مطرح می شوند و بر اساس قواعد منطقی نه عموم خصوص مطلق بلکه حالتی متباین دارند.

آری جناب میرکریمی! آذربایجان بازی مدرن را باخته است. به همین سادگی!

دومان پاشا

Duman.pasha@yahoo.com